بیا کمی از نقشهای قبلیمان انصراف بدهیم , مثلا بیا دیگر شعرهای خسته را تحویل نگیریم , نگاهشان هم نکنیم حتی! شعرهای خسته و خاکستری نمک نشناسند, هرچقدر ما عشق دادیم, آنها زلفت و کلونازپام پس دادند! بیا دست بندازیم دور گردن "دافی جون , چقد شیرینی نی نی نی!!!" و لی لی کنان, تا ته قهقهه, مست بدویم. بیا این بار با "دافی جون" ها و "نازی جون" ها و "سوسن خانم" ها به کافه برویم و فقط از بودن ها حرف بزنیم و هیچ چرایی را اولش نگذاریم. شب که شد حواست باشد هر چقدر واژه ها خودشان را به در و دیوار مغزمان کوبیدند, که بیرون بریزیمشان , خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم. شاید شعرهای خاکستری ادب شوند, شاید هم ما یاد بگیریم فقط همان لذت و شعف حاصل از هم جهت بودنشان را بگیریم و بس! سر درد و معده درد و درد و درد و فکر و فکر را پسشان بدهیم, به چه کارمان می آید؟! بیا کمی با شعرها و واژه ها و ریتم های خاکستری و خسته , نامهربان باشیم مهربانم. بیا هر چیزی را از هر واژه ای قبول نکنیم. سرت را دردآوردم , خلاصه اینکه بیا خودمان نقش هایمان را عوض کنیم , انگار قرار نیست کسی این قسمت ها را نوبتی کند.
ما را در سایت خط خطی های من! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62